X
تبلیغات
انشاء
نقطه سر سطر

http://zolm-name.blogfa.com/

 

اينجا براي مدتي تعطيل است...

سخنم را در ظلم نامه خواهم گفت...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 21:20  توسط مرضيه | 

دوباره مي سازمت وطن

اگر چه با خشت جان خويش

ستون به سقف تو ميزنم

اگر چه با استخوان خويش

دوباره مي بويم از تو گل

به ميل نسل جوان تو

دوباره مي شويم از تو خون

به سيل اشك روان خويش

...

اگر چه صد سال مرده ام

به گور خود خواهم ايستاد

كه بركنم قلب اهرمن

به نعره آنچنان خويش

اگر چه پيرم ولي هنوز

مجال تعليم اگر بود

جواني آغاز ميكنم

كنار نوباوگان خويش

....

هنوز هم اميدواريم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 21:47  توسط مرضيه | 

سلام سيّد ... موسوي جان مرا ببخش كه در انتخابات شركت كردم . مرا ببخش كه به تو راي دادم. موسوي جان هنوز هم بعد از 25 سال نفهميدم كه در ايران زندگي ميكنم و دموكراسي بازيچه اي بيش نيست. مرا ببخش كه راي دادم و به تو خيانت كردم. نميدانستم كه با هر رايي كه به نام تو در صندوق مي اندازيم تيشه به ريشه اصلاحات ميزنيم. مرا ببخش كه راي دادم و راي مرا دزديدند . راي سبز من و دوستانم تبديل شد به راي 24 ميليوني دشمن! . موسوي جان دستانم شكسته باد اگر بار ديگر در ايران اسلامي راي بدهم اما هنوز هم با تو هستم و طرفدار تو . موسوي جان رييس جمهور من تو هستي . توئي كه گر چه اندك ولي ساعاتي چند خنده اي از ته دل را بر لبانمان به هديه آوردي . آري تو ! و نه كسي كه قرار است چهار سال ديگر نيز خونم را در شيشه كند!

مير حسين مرا ببخش كه ديگر نه مسلمانم نه شيعه! زيرا از بچه گي به من آموخته اند مسلمان دروغ نمي گويد و ريا و تزوير در كارش نيست و دزدي نميكند، اما من ديدم كه چگونه طرفداران ظهور جدّت كذابي كردند و دزدي! شيعه هم نيستم؛ زيرا در يك سخنراني در مسجدي به نام جدّت علي (ع) گفته شد هر كس به اصلاحات راي بدهد شيعه نيست!

آري مير حسين! من نه آدمم، نه مسلمانم، نه حقي دارم، نه حقوقي... من و كودكانم دروغ نخواهيم گفت زيرا طرفدار تو هستيم، بگذار بگويند مسلمان نيستم. ميداني!؟ يزيد هم خودش را مولا ميدانست ولي حسين(ع) را باور نداشت!

موسوي جان ! مرا ببخش... ديگر راي نخواهم داد... مرا ببخش... ديگر تكرار نخواهد شد! ......... حلالمان كن سيّد.

 

(متن نامه خدمت مهندس موسوي ارسال شد)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 18:41  توسط مرضيه | 

راهزن ها از پناهگاه خويش سر بر آوردند

خورشيد رفت

سياهي و تيرگي جايش را گرفت

ديو ملول ، از اينجا رانده و از آنجا مانده ، با دزدان ناموس عهد و پيمان ها بسته ؛

ديو سياه مي خندد

خورشيد زنداني است

و كدخدا شريك دزد است و رفيق قافله است!

مردم شهر نا آرام

چه كسي ديشب خوابيد؟

ناموس مردان را دزديدند و گيسوان زنان را بريدند

كسي هم آخ نگفت!

آوخ از اين مردمان شهر...

جواني بيل به دست

آري مي آيد

و تكيه گاهي سبز به نام درخت ؛

راهزنان بي هراس

ديو شب خندان

- كه روز شد و كسي انسان نيست -

جوانان مي آيند

بيلها را در دست

مي خوانند

چه كسي راي مرا دزديد ؟

چه كسي عشق مرا قاپيد ؟

ديو ميلرزد

كدخدا مي گريد

راهزن ميداند كه عمرش رو به پايان است

جوانان آبادي

هنوز هم

بيدارند

ديشب

امشب

فردا

نمي خوابيم تا

دزد راي را بر دار مكافات آويزيم 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 16:20  توسط مرضيه | 

شهر من امروز غمگين است

شهر من ميلرزد

شهر من ميرنجد

شهر من از ناداني بعضي ملتش به كفر آمده

شهر من اگر سخن ميگفت مي ربود تاب از كف مردانش

شهر من خشمگين  است از حماقت مردمانش ،

لبهاي شهر من دوخته شده زير كفشهاي نادان ترين مردمانش

تن شهرمن زير تردد اتوبوسهاي سرازير به سويش (كه بوي سهام عدالت و ناداني ميدهند!) پر از خاك و غبار شده

و قلبش با توهينها شكسته !

شهر من اين ميهمان را نمي خواهد

شهر من غمگين است

شهر من خشمگين است

دل شهر من پر است

آسمان شهر من باراني است

در شهر من مهماني مردمان ناداني است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 20:51  توسط مرضيه | 

انتخابات

انتخابات

انتخابات

وطن سرشار از درد است برخيز

وطن محتاج يك مرد است برخيز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 18:51  توسط مرضيه | 

اين چه جهاني است كه نوشيدن مي نارواست

اين چه بهشتي است در آن خوردن گندم خطاست

آي رفيق اين ره انصاف نيست

اين جفاست

راست بگو راست بگو راست!

فردوس برينت كجاست؟!

.

راستي آنجا هم هر كس و نا كس خداست؟

راست بگو راست بگو راست!

فردوس برينت كجاست؟!

.

بر همه گويند كه هشيار باش:

بر در فردوس نشيند كسي تا كه به درگاه قيامت رسي

از تو بپرسند كه در راه عشق

پيرو زرتشت بدي يا مسيح

دوزخ ما چشم به راه شماست

راست بگو راست بگو راست!

آنجا نيز باز همين ماجراست؟

راست بگو راست بگو راست!

فردوس برينت كجاست؟!

.

اين همه تكرار مكن اي هماي

كفر مگو شكوه مكن بر خداي

پاي كزين در كه نهادي برون

در قل و زنجير برندت بهشت

بهشت همان ناكجاست

واي به حالت هماي

واي به حالت هماي

تو اين سر سنگين تو از هم جداست

نه نه نه نه، توبه كنم باز حق با شماست!!

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 22:0  توسط مرضيه | 

من از جهاني دگرم

ساقي از اين عالم واهي رهايم كن

نمي خواهم در اين عالم بمانم

بيا از اين تن آلوده و غمگين جدايم كن

.

تو را اينجا به صدها رنگ مي جويند

تو را با حيله و نيرنگ مي جويند

تو را با نيزه ها در جنگ مي جويند

تو را اينجا به گرد سنگ مي جويند

.

تو جان مي بخشي و اينجا به فتواي تو مي گيرند جان از ما

نميدانم كي ام من؟ آدمم، روحم، خدايم، يا كه شيطانم؟!

تو با خود آشنايم كن

.

اگر روح خداوندي دميده در روان آدم و حواست

پس اي مردم خدا اينجاست

خدا در قلب انسان هاست

به خود آ ، تا كه دريابي

خدا در خويشتن پيداست

.

هماي از دست اين عالم پر پرواز خود بگشود و در خورشيد و آتش سوخت

خداوندا بسوزانم همايم كن

نمي خواهم در اين عالم بمانم

بيا از اين تن آلوده و غمگين جدايم كن

من از جهاني دگرم

...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:39  توسط مرضيه | 

 

يادش بخير، اون قديما :

چه حس عجيبي داشتم براي نو شدن فصل ها

خريد لباس نو

كفش نو

چه دل پاكي داشتيم....

چقدر دوست داشتم لحظه تحويل رو كشف كنم!

چقدر هيجان و هياهو

انتظار

هيجان نشستن دور سفره هفت سين

از چند ماه قبل رنگ كردن تخم مرغ ها !

چقدر هيجان ديد و بازديد داشتم

خونه خاله ها

عمه

عمو

و دايي كه دور بود

شمردن اسكناس هاي صد توماني ترو تميز كه از لاي قرآن درمياوردند

دراز كردن دست طمع براي گرفتن هديه هاي بسته بندي شده و انتظار براي رسيدن به خونه و باز كردن كادو!

رنگ كردن نقاشي هاي پيك نوروزي!

بدون هيچ اظطرابي براي مشق هاي ننوشته! و درس هاي نخونده

عجب حال و هوايي داشتيم بريم سيزده بدر!

سيزده رو بدر كنيم

...

الان هيچ كدوم از اون حس ها رو ندارم

از ديد و بازديد بدم مياد

از رفتن به خونه فاميلي كه يك سال پيش ديده بودمشون متنفرم

چرا زمونه اينقدر بي وفا شده؟

چرا محبت و مهرباني جاش رو داده به ريا و تزوير؟

اون همه هيجان كجا رفته؟

اين همه افسردگي از كجا اومده؟

دلم ميخواد برگردم به بيست سال پيش

به همون سال هايي كه وقت تحويل تنها دعام اين بود كه زود بيست ساله بشم!!!!

كاش ماشين زمان زود اختراع بشه!!!

.

.

نوروز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:20  توسط مرضيه | 

قدم به بازار كه ميگذارم از نگاه هاي سرد مردم مي هراسم! گويي همه به كما رفته اند. بيچاره مردها ... از نگاه هاي پدرانه شان غصه ميبارد و از در و ديوار بازار،  گراني!

با ديدن چهره شكسته ي دست فروشها، غصه ام ميگيرد. دور خودم ميچرخم. كمي آنطرف تر جواني كرد، با ظرفي انباشته از ساعت و ادكلن به ديوار تكيه داده و خيره شده به ناكجا... . در نگاه خيره اش خيره ميمانم. كم مانده وسط بازار بزنم زير گريه! قرار است چقدر ساعت و ادكلن بفروشد تا بتواند خرج سفر و زندگي اش را دربياورد؟

كودكي زيبا و كثيف ميپرد جلويم! - خانم تو رو خدا آدامس بخر. شكلات هم دارما! پولم را كه از كيفم درمياورم برق چشمانش را ميبينم. چقدر التماس مردم را كرده تا از او چيزي بخرند. داشت قسم ميخورد گفتم به شرطي ميخرم كه ديگر قسم نخوري ! در دلم گفتم اين مردم دارند خرج كنند اما ندارند صد تومان پول شكلات بدهند؟ آنها را در رودربايستي نگذار پسركم!

با اينكه ميدانم اين آدامسها اصلا خوب نيستند اما يك هزاري كمتر در كيفم داشته باشم هيچ اتفاقي نمي افتد...

با خوشحالي دور ميشود و من شادتر از ان كودك!

ميچرخم و نگاه ها را زير نظر دارم. مرد جواني دست در دست دختر جواني جلوتر از من ميروند و عاشقانه ميخندد گمانم هنوز از قيمتها خبري ندارند!

امان از اين دل! باز هم ميگويد تا به اولين مغازه رسيدي و خواستي براي يك كيف ناقابل 48 هزار تومن بدهي خنده از لبت ميپرد هيچ، نفس هايت هم به شماره مي افتد...

پدري با سه كودك... اينبار هم نفسهايم به شماره مي افتد و خدا را شكر ميكنم كه هنوز آغوشم خاليست!

خيلي فكر كردم. خيلي نقشه كشيدم و حساب و كتاب كردم تا بتوانم بلايي بر سر عيدي همسرم بياورم اما اخر سر ديدم من از عهده خرج كردن اين 250 هزارتومن كارمندي برنمي آيم!

آخر ميدانيد كه؟! من در عمرم اين همه پول را يكجا نديده ام! خدا پدر و مادر اين دولت را بيامرزد كه اين همه به فكر ملت است!!!

.

.

به كما ميروم

خواب زمستاني من اكنون آغاز شده.......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 9:55  توسط مرضيه |